تبليغاتX
آسمان پروانه های مُرده

. . . . . . . . . . دست نوشته های گاه به گاه هیوا . . . . . . . . . .

 

سپیدی موهات را

به هزار بهانه هم که سیاه کنی

چه فرقی می کند

وقتی تمام دلم

بغض کرده ی عمق چروکی ست

که به همدستی من و روزگار

نقاشی تلخ دستهات شده مادر

ای تمام بهانه ی بودن من

 

"هیوا"


+ مامان خوبم چی  می تونم بگم ازین راه دور...جز این که جای تو زانوهام رو بغل کنم و بغض های دلتنگیم رو پشت صدام قایم کنم که مبادا بفهمی چقدر دلتنگم و بشم غصه ای دوباره برات...

تو خورشیدو قسم دادی فقط با عشق روشن شه
تو کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه
تو می چرخی به دور من ، کنارت شعله ور می شم
تو تکراری نمی شی ، من بهت وابسته تر می شم

شکر که توی دنیای من  هستی مادر

 

+  91/02/23   هیوا  | 

 

به عمق سکوت شهری ام

که  تنها به قارقار کلاغکی 

می شکند،

سنگین و سرد...

به دلتنگی خیس سرزمینی دور 

که پروازی بی بازگشت را

بدرقه می کند

به تنهایی بغض کرده ی

ماهی قرمز هفت سین هرساله - ام،

به خاموشی تلخ جاده ای بی عبور

همدرد مسافری بی چشم به راه ...

تنها ...

سرد و سوت و کور ...

.

ساده بگویم .

تو رفته ای

و انگار

جهان ،

جایی

میان خنده های هزار ساله مان

تمام شده است...

 

"هیوا"

 

 

+  91/01/16   هیوا  | 

 

بهــــــار ،

تــو بودی

که با هر آمدنت

روزگــــار من

نــو  می شد . . .

 

"هیوا"

 

 

+و باز همون غم عجیب روزهای آخرسال...برمی گردی و پشت سرت رو نگاه می کنی...یه بار دیگه کارای کرده و نکرده ، اتفاقات خوب و بد ، خاطراتت و هرچیزی که بهت گذشته مثل برق از ذهنت می گذرن...و گاه می شینی آخرین ردپای آدم های تمام شده رو تو خیالت مرور می کنی...و آهی و قطره اشکی...اما باز به تلنگری برمیگردی به هیاهوی آخر سال ، به شادی دیدن خانواده و به آینده ی پیش رو ...

+امسال باید خیلی چیزها ، خیلی خاطرات ، یادگاری ها و آدم ها رو  از کوله بارم در بیارم ، جا بذارم و برم...

+امیدوارم توی سال جدید سهم بزرگی از شادی و خوشبختی نصیب همه تون بشه . پیشاپیش بهار ۹۱ مبارک و دلتون خوش

+  90/12/21   هیوا  | 

 

 تو نیستی

و بــــاران

میان عشقبازی من و سکوت و خیالت

از در و دیوار

چکه می کند ،

گویــی تمام پروانه ها

آن سوی پنجره ی اتاق

مُــــــرده باشند ،

من ،

این ســـو

 

"هیوا"

 

 +شب باشه...هوا بارونی باشه...دلت پر از غصه باشه...و حرم امام رضا(ع)  ، که بری و بی دغدغه باهاش درددل کنی..بی پروا اشک بریزی و هزار تا آرزوی کوچیک و بزرگ، دست یافتنی و نیافتنی ازش طلب کنی...شاید یکی از بهترین لحظه هام تا امروز نیمه شب های بارونی ای باشه که با تمام سنگینی بار گناه فاصله هتل تا حرم رو پرواز می کردم...انگار که سبک ترین پرنده ی دنیا باشی...حیف که زود گذشت

  + انقدردلتنگ دستهای پر از چروک مامانم...انقدر واسه بوسه هاش پر می زنم...انقدر دلم هوای اون لحظه ای رو کرده که وقتی بعد از چند وقت منو می بینه چند لحظه محکم منو میگیره توی آغوشش و من حس می کنم آغوشش معجزه وار تمام غصه هام رو از وجودم میگیره و میریزه توی خودش ...مامانی توروخدا تا من زنده م زنده باش

 

+  90/12/03   هیوا  | 

 

و گاه هراس شکستن بغض های فروخورده

لال ت می کند

آنقدَر که سکوت میان بند بند انگشت هات

رخنه می کند

و دست هایی که روزی

به هوای جرعه شعری

مسافر موهات بود ،

حالا

نه به شوق سلام پر می کشند ،

نه بدرقه ی خداحافظی ات...

 

"هیوا"

 

 

+ دلمو  گره  زدم  به پنجره ت دارم میرم

دوست دارم تامن میام این گره هارو وا کنی

دوست دارم که ازحالاتاصبح محشرهمیشه

من رضا رضا بگم تو هم منو رضا کنی

حسرت  زیارت  جد  تو توی  قلبمه

چی میشه اگه منو  راهی کربلا کنی

یاعلی موسی الرضامیشه به من نگاه کنی

اونقده رضا میگم تا دردمو  دوا  کنی

 

تو  غریبی  و منم غریبم اما...یه چند روزی مهمون امام رضام.نمی تونم بگم که چقدر خوشحالم...جای همه خالی

 

+  90/11/26   هیوا  | 

 

حالا دیگر

چه فرقی می کند

پشت خنده هات

خدا را پنهان داشتی

یا شیطان ،

مهم دلی بود

که به تاوان سجده ی عشق

گناهکارترینش خواندی و

رفتی...

 

"هیوا"

 

+سریال تا ثریا رو که می بینم اشکم بند نمی آد...کم نیستن آدمهایی که دچار چنین مشکلات و حتی بدتر هستن...خیلی سخته که توی دنیای به این بزرگی هیچ امید و پناهی نداشته باشی جز خدا

+می گن درد و رنج هایی که توی این دنیا به آدم می رسه کمی باعث بخشش گناهانش میشه و یه جور تاوانه که توی همین دنیا میده . درست یا غلطش رو نمی دونم اما گاهی وقتا که غصه ها بزرگتر از حجم دلم میشن ، تنها چیزی که یه ذره بهم آرامش و توان تحمل میده اینه که به خودم میگم حتما این دردها لطف خداست که می خواد من توی اون دنیا با بار گناه سبکتر ببینمش...

+" همه ی آدم ها یه جورایی گناهکارن ، به خاطر کارای خوبی که انجام ندادن ! " دیالوگی از یه فیلم بود که توی ذهنم مونده..

+  90/10/28   هیوا  | 

 

۱

به صدای تمام درهای دنیا

شرطی شده ام !

نکند در آستانه ی یکی

ایستاده باشی

من نباشم در باز کنم ،

بخندی ،

بغض کنم

و باز مچاله شوم

در تنگی آغوش تو ...

 

۲

هر صبح

خاطره ی انگشت هات

بر تن موهای من شانه می شود

و باز میان خالی ِ بودنت

شــــــعر

قد می کشد

من اما

در اندوه نداشتنت

گ ن گ مانده ام

 

 

۳

به هوای پاییز می مانی تو

خیالت دم به دم

بر تن داغ زمین

آذرخش می شود

و تو باران وار

گاه می باری

و گاه

میان حجم  آسمان و زمین

گم می شوی

 

"هیوا"

 

 

 

+  90/10/05   هیوا  | 

 

 

هی دور خودم می پیچم

چون کلافی گم کرده سر

کلافه ام !

گویی تمام شاعرکان شهر

لنگ شعر مانده باشند

من

لنگ لبخندت !

 

 

"آوار"

انعکاس سهمگین سکوتت

هزار شهر آباد را

آوار می کند

چه رسد به ویرانه ی دل من

این چینی

             هزار ترک 

                     بند خورده

 

"هیوا"

 

+بگذار همانطور که هستیم بمانیم

نه تو بیا

نه من امیدوار به راه آمدنت بنشینم!

می دانی چیست؟

بهترست زخم کهنه ی بی تو بودنم

سربسته بماند

و الا

شهر را

عفونت دلتنگی بر می دارد !

بهرنگ قاسمی

 

+  90/08/22   هیوا  | 

 

و گاه دلت

آتشداني مي شود

شعله ور از خاطرات

                      ـ اين چوب هاي خشك منتظر

تا به سايش  جرقه اي

ژرفاي تو را

به آتش بكشند

چه بي تابانه میان رقص شعله ها

دست و پا مي زند ،

                        - دلت

و تو درمانده تر از هميشه

تنها نظاره مي كني

و سكوت...

بسوز

دم نزن

آتش تند را

چاره جز

به سردی خاکستر نشستن نیست

و تو ققنوس وار*

از دل آتش

دوباره زاده خواهي شد.

 

"هيوا"

*ققنوس يه پرنده ي افسانه ايه كه مي گويند هزار سال عمر مي كنه و وقتي آخراي عمرش مي رسه هيزم زيادي جمع ميكنه و مي ره روي هيزم ها شروع به آواز مي كنه و با منقارش آتشي روشن ميكنه و خودش توي هيزم ها مي سوزه و از خاكسترش ققنوس جديدي متولد ميشه.

 

+هرچند حوصله اي واسه نوشتن نبود ولي اين پست رو به خاطر دوست مهربونم رادل گذاشتم ، دختر گلي كه وقتي تنها و دلتنگ ميشم از همون دوردورا صداي دل منو مي شنوه و سر مي رسه...

 

 

+  90/08/10   هیوا  | 

امتداد نفس هاي تو ،

 مسير سبز آرامش است و

 تكرار ممتد بهار

اينجا ،

 زير سقف دستهات

آفتابي ترين نقطه دنيا

رنگ مي گيرد

 "تولدت مبارك"

+  90/07/24   هیوا 

 

تو بوی خاک باران خورده ای

بوی طراوت سبز ،

نم باران...

نه !

تو خود ِ بارشی

که گاه

بوی زمخت مرگ می دهی

برای پروانه های خیس ِ گم کرده راه !

 

"هیوا"

 

+خواستی هم برو

فقط برگرد

و یکبار دیگر

نگاهم کن... /عباس معروفی

 

+نگاهت هرچقدر هم سرد باشد

دغدغه می گیرم مبادا

سیبری به نگاهت زده

که چشم هایت سیاه شده اند !

می ترسم چشم هایت را قطع کنند از من

اسکیمو که باشی

از چشم های سیاه

حساب خواهی برد /هومن شریفی

 

 

+  90/07/20   هیوا  | 

 

قلب ناماندگار مرا

باد برده است

و این تنها تپش گامهاي توست ‏

كه هر نفس

در اتاق خالي دلم مي پيچد

و تكرار مي شود

و تكرار...

 

"هيوا"

 

+گاهي وسوسه مي شوي نباشي...

اما...

از سرنگ هاي خواب آور كه بگذري

طناب ها هم تو را از زمين بر نمي كشند

تا وقتي كه

چشمانت بر روي زمين

به چيزي زل زده...

هومن شريفي

+ چقدر دلم تنگه . . . چقدر زیاد . . .

 

 

+  90/06/26   هیوا  | 

 

+ گاهی وقتا حس می کنم زندگی ، این رفیق باوفای همیشه همراه (!)، پشت خنده هاش خنجری پنهون داره و منتظر ایستاده تا وقتی غرق خوشحالی توی چشماش زل می زنی و یه نفس راحت می کشی ، آروم توی لبخندت فروش کنه.... و شایدم گاهی ته قلبت...فکر نکنم به این راحتی بشه احساس کسی رو درک کرد که تا دیروز داشته مثل من و شما با زندگی کلنجار می رفته و امروز مجبوره هر لحظه نفس های تند مرگ رو روی تمام تنش حس کنه...خدا نکنه تا امروز به خیال اینکه چهارستون تنت سالمه به فکر رویای فرداهات باشی و فردا زندگی جوابت کنه و دکترها واسه ملاقاتت با مرگ تاریخ تعیین کنن...و ناچار بشی هر روز دونه دونه نفس های باقی مونده ت رو معکوس بشمری تا برسی به زنگ پایان...حتی شنیدن این خبر هم واسم ضربه ی وحشتناکی بود...بیاین از ته دل واسه شفای بیماران قطع امیدشده دعا کنیم و دعا کنیم و دعا...و شما رو به خدا بیاین تا وقتی عزیزانمون کنارمون هستند قدرشون رو بدونیم که شاید کاروان مرگ نزدیک باشه و ما انقدر غرق زندگی باشیم که صدای مکرر زنگش که هر لحظه بلندتر میشه رو نشنویم.............لطفا دعا کنین

 

 

+  90/06/21   هیوا  | 


مثل باراني تو
 
در ظهر تابستانه اي تب گرفته
 
به ناگاه تن داغ زمين را غرق رگبار مي كني
 
و لحظه اي ديگر

به تمامي
 
رفته اي
 
كه رفته اي...


 "هيوا"



+ دلم به بوی تو آغشته است 
               کجای جهان رفته ای 
                             نشان قدم هایت 
                                    چون دان پرندگان 
                                          همه سویی ریخته است

 شمس لنگرودی ‎

 

+نه پله هایت را می خواهم
نه مارهایت را
نه خانه هایت را
بگذار فقط
تاس بریزم و بروم
            از این زندگی...


+  90/06/15   هیوا  | 

 

هنوز عطر طعم تو در تنم پیچیده ،

میان دستانم که هنوز پر است از...

گرمای نگاهت مانده در برهوت رفتنت

و سایه های انتظاری کور مدام

پله های رفتن را

بالا می آید.

نیستی ، مانده ام !

رفته ای و جای پای خیالت نشسته است هنوز.

در پستوی تاریک و روشن شب

جادوی سرانگشتت

هزار خاطره می سازد

و خداست که سربلندی این تنهایی را

به من

به تو

ارزانی داشت

با همه خوبیهایش !

 

"مهم نیست"

۸۹/۰۵/۲۱

 

+ آه از خاطرات ، وقتی طناب می شوند برای گردنی باریک تر از موهات...

 

 

+  90/05/21   هیوا  | 

 

نگو ، خودم می دانم

باز سر به هوای تو شده ام این روزها

آنقدَر که هی یادم می رود رفته ایُ

هر شب ، بی صدا

می آیم از میان خاطره ها بیدارت می کنم

و تا صبح تمام بغض های دلتنگی ات را

با تو باز می کنم...

آنقدَر سر به هوا

که دست آخر

چشم که باز می کنم

قفل صندوقچه ی خاطره ها

در دستم جا ماندهُ

بوی تو در تنم !

 

"هیوا"

 

+ چو شو گیرُم خیال تو در آغوش

سحر از بسترُم بوی گل آیو

 

+  90/05/12   هیوا  | 

 

بوی تو

از عمق دیوارهای کاهگلی دلم

بیدار می شود ،

هر بار که

خیال ِخیست باران می شود ُ

تمام شهر دلم دریا

 

"هیوا"

 

+ گاهی خوشبختی های کوچک ِگاه به گاه ، تمام دلخوشی ِ روزگارت می شود...

 

+  90/05/07   هیوا  | 

" کویر سبز... "

 پشت هر قدمت به هوای رفتن ،

زمین بهار

کویر می شود ،

               خشک و خاموش ...

و درامتداد هزاره ی خشکسالی باران و بودنت

سقف سوراخ چشمهام

چکه می کند

‏تو ولی

       آرام

          سبزتر می شوی

 

 

...

قرارت اگر بر آمدن بود،

بگو سنجاق قفلی قدیمی مادربزرگ را

از گوشه ی لباسش

کش بروم !

آخر این بار باید بدانم ،

آمدنت در خواب است

یا بیداری !

 

 

"هیوا"

 

 

 + شما رو نمی دونم اما من وقتی این شعر رو خوندم احساس کردم قلبم یهو ریخت پایین...! ضمنا" نمی دونم شاعرش کیه

 نه شکارچی

نه تفنگ

نه گلوله

هیچکدام نمی دانستند

که پرنده

برای جوجه هایش غذا می برد

اما خدا که می دانست...!

 

 

+  90/04/29   هیوا  | 

 

 

به پای نفس های من

هزار زنگوله قفل زدی

نفس می کشم ،

خیال تو بیدار می شود!

 

"هیوا"

 

+ گاهی وقتا چقدر خوشحالم...از ته دل...اما فقط گاااااااهی وقتا...می دونی که چی می خوام بگم؟...

 

+به جرات می گم از اونجایی که متاسفانه دلم زیادی نازکه و زود می بخشم یادم نمی آد آدمی توی زندگیم وجود داشته باشه که دعای بد در حقش کرده باشم...هیچ آدمی نبوده که از ته دلم ازش متنفر بوده باشم...اما...اما حالا دیگه متاسفانه مدتیه که یکی هست که با تمام وجود ازش متنفرم...نه هیچ وقت می بخشمش...نه ازش می گذرم...نه هیچ زمانی از شدت تنفرم کم میشه...کاری ازم بر نمی آد فقط منتظرم خدا حق منو بگیره...بگین بدم،بگین سنگدلم...اما من از خدا بدترین ها رو واسش می خوام تا زمانی که حس کنم تقاص رفتارشو پس داده...ـ(می دونم این وب جای اینجور حرفا نیست اما بالاخره جای خالی کردن دلتنگی هام که هست...)

 

+  90/04/17   هیوا  | 

 

هی خیال می کنم همینجایی

هی جلوی چشم هام رژه می روی

هی حرف می زنی ، می خندی

هی به چشم هام زل می زنی

و لب هات بی صدا تکان می خورند...

از وقتی رفتنت را پتک کردی بر سرم ،

هی این گنجشک ها دور سرم می چرخند

می چرخند

می

چر

خند...

جای شلیک این همه سکوت ،

تفنگ را بردار ،

چشمانت را ببند و...

.

چه گنجشک ها به زمین بیفتند ،

چه خیال تو ،

چه من ،

چه فرقی می کند وقتی

بازنده ی آخر این داستان

من بودم...

  

 "به همین سادگی !"

حالا دیگر

حتی چشمهایم را که می بندم

یادم نمی آید

که تو آن پشت منتظر ایستاده ای

تا باز از لا به لای سیاهی های فراموشی

پیدا شوی ،

 به خواب هایم سرک بکشی

و به لبخندی دروغین

دوباره عاشقم کنی !

 

"هیوا"

 

+زندگی می گذره...مثل همیشه...با همون سرعت...با همون بی اعتنایی...بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه ببینه تو کجای راه جا موندی...می گذره و نسخه ی خیلی چیزها و خیلی کس ها رو می پیچه...به همین راحتی نازنین ! ...و شکر که می گذره !

+  90/03/30   هیوا  | 

 

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد :
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است
می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

مهدی فرجی

 

فایل صوتی این شعر را با صدای شاعر می توانید از اینجا دریافت کنید

+  90/03/16   هیوا  | 

 

۱

دیگر از حوالی شعرهای من گذر نکن

پشت فاصله های این کلمات زخمی ،

در دل این سطرهای بغض کرده

پنهان نشو ،

قدم نزن .

      اینجا ،

            این شعرها

آنقَدَر بارانی اند

که می ترسم

تمام لحظه هات خیس شود !

 

۲ 

نوک تمام مدادهایم را شکستم ،

که از تو نوشتن را توبه کنم

اما هر بار اینگونه زلال

از دریچه ی چشمهای سپید این کاغذ

به من زل می زنی ،

دلم زبان می شود ُ

هر انگشتم مداد

تا دوباره به یاد تو سیاه شود ،

سپیدی ِ سرد ِ این کاغذ

 

۳

از خیابان شعرهای من سوت زنان می گذری

به تمام واژه ها سرک می کشی

و گاه از پشت این حروف شکسته

برایم دستی تکان می دهی  .

کاش هر سطر این شعرهای دم نکشیده

جاده ای می شد

که انتهاش

تو به لبخندی ایستاده باشی ...

 

"هیوا"

 

 

 

+  90/03/11   هیوا  | 

 

و باز التهاب روزگار مرا دیدی

به لبخندی در چشمانم امید ریختی

اما

در دلت دریایی گریستی

تا مبادا

شکسته تر شوم

ازشکستنت مادر

 

"هیوا"

 

+ مامان عزیزتر ازجانم ! بمیرم به خاطر تمام غصه ها و دلواپسی هایی که همیشه هدیه ی تلخ من به تو بوده ، مخصوصا این روزهای تاریک...کاش تا وقتی نفس می کشم جای خالی نفس های تو رو نبینم .  روزت مبارک مامانم

 

+ برای گذر از لحظه های سردی که دلم از دنیا و تمام آدم هاش می گیره جایی جز اینجا پیدا نکردم ، همین صفحه ی سیاهی که دلتنگی های من روش سفید نقش می بنده...

 

+ امروز چقدر از شنیدن خبر فوت ناصر حجازی دلم گرفت...چقدر این دنیا بی رحمه و چقدر دردناکه که مرگ اینطور بی رحمانه آدم رو چه قوی و چه ضعیف در هم می پیچه و می بره...رحمت خداوند و فاتحه ای نثارش

+  90/03/03   هیوا  | 

 

1

آفتاب نگاهت آنقَدَر سرد شده

که انگار

از خورشید برف می بارد!

 

 2

تو از همان اول هم

با تمام دنیا فرق داشتی !

دیدنت ،

چشم بسته می خواهد ،

می آیی

اما ،

پشت پلک های خوابیده .

 

"هیوا"

 

+ شاید این دفتر شعر رو همین روزا بستم...شایدم از این به بعد اینجا مطالب دیگه ای نوشتم،هرچیزی جز شعر...و شایدم گذاشتم  برای همیشه دست نخورده باقی بمونه ، به قول یه دوست مثل تابوتی از خاطرات...

 


ادامه مطلب
+  90/02/21   هیوا  | 

 

"فاصله"

بیا حواس خدا را پرت کنیم ،

تو صدایش کن ،

من دزدکی

فاصله ها را برمی دارم !

 

"طلوع"

پلک هایت را که می بندی

دنیای من شب می شود ،

                             تاریک ِ تاریک...

راستی

برای طلوع این همه خورشید

در عمق چشمانت ،

جا کم نمی آوری؟!

 

"هیوا"

+  90/02/13   هیوا  | 

 

کنارچشم های تو خانه ای می سازم ،

بی در ،بی دیوار...

آسمانِ روزگار که ببارد ،

سقف می شود دستهات ،

نگاهت خورشید

و برای عمری خوشبخت بالا می آیند ،

                                           نفس هام

خواستی بروی

خیالت را در صندوقچه ام جا بگذار،

                              - در گوشه ی دنج اتاق دلم

برای همیشگی ِ این خانه

جرعه ای خیال تو کافی ست نازنین!

 

"هیوا"

 

+ بازم برای یاد تو تسبیح می کنم

عکس تو را به جای دلم میخ می کنم

 

+...من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است...(مهدی موسوی)

 

 

 

+  90/02/01   هیوا  | 

جای کوک ندارد ،

              - این دل هزار پاره

باید این بار

سطلی رنگ سرخ

بر دیوارهاش بپاشم

شاید کمی پُر شود

عمق ترک هاش

 

"هیوا"

 

+ می خواستم بگم که ... هیچی ...

 

+  90/01/24   هیوا  | 

 

بارانی که

          پشت پنجره ام

                     ایستاده بود،

                             عاقبت باریدِ؛

                                     تو می رفتی...

 

"هیوا"

 

 

+ سال نو همه پربرکت

 

+ از بهار تقویم می ماند

از من

استخوان های که تو را دوست داشتند

"الیاس علوی"

 

+در دو حالت سکوت می آد سراغ آدم.وقتی هیچ حرفی نداره و وقتی انقدر حرف داره اما نمی دونه از کجا شروع کنه که چیزی ناگفته نمونه.یکی بگه الان من توی کدوم حالت گیر کردم یعنی؟!

+  90/01/08   هیوا  | 


 

"ها...سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب"(محمدعلی بهمنی)

 دلتنگ تو که می شوم ،

پشت هر هزار پنجره ی روشن شهر

به لبخندی ایستاده ای

حتی اگر ،

پشت تنها پنجره ی خاموش شهر

به خواب هزار ساله ی فراموشی

رفته باشی .

 

 

و که می روی ساعتم روی بی قراری خواب می ماند..."

 تا همین پیش پای آمدنت

پاهای ساعتم لنگ می خورد

دست سلام را که تکان دادی

شروع مسابقه ی ثانیه ها شد انگار!

.

راستی

تو رفته ای

یا هنوز نیامده ای؟!

 

 

"هیوا"

 

 

+ این روزا پرم از التهاب نوشتن ولی نمی دونم چرا اصلا نمی تونم خوب بنویسم؟!! اون چیزی که توی عمق دلمه به دستام نمی رسه. این حس داره منو کلافه می کنه ، عین خفگیه ، عین لال بودن ...

 

+ دلم می خواست دنیام یه شکل دیگه بود،یه شکلی که فقط تو می دونی چه شکلیه

 

+  89/12/20   هیوا  | 

 

چقدر هوا سرد می شود

وقتی آرام و بی صدا

خورشید را در جیب هایت می گذاریُ

می روی

و من تمام شب

با فانوسی خاموش دنبال ماه می گردم

تا زمین رفتنت را روشن کند

و تو

دورتر می شوی...

 

 "هیوا"

 

+ اما همه ی راهها که با پا پیموده نمی شوند

دستت را به من بده ...

 

+ در سرزمینی که سایه ی آدم های کوچک ، بزرگ باشد ،

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است...

+  89/12/07   هیوا  |